داستان زیر را به دلخواه خود ادامه داده و به پایان برسانید:
"علفها بلند شده بودند و تا پاي کوه ادامه پیدا میکردند، آفتاب کم کم غروب میکرد و پسرك هر لحظه بیشترمطمئن میشد که راهش را در بین علفها گم کرده است، حالا به جایی رسیده بود که رشد علفها در آن کمتر شده بود. همانجا روي کچلی زمین نشست، زانوهایش را بغل کرد و با خودش فکر کرد که چقدر خوب میشد اگر هیچوقت راهش را پیدا نکند. روي زمین دنبال چیزي گشت که تا صبح سرگرمش کند، یک حلزون به یک تکه علف چسبیده بود، حلزون را روي انگشتش نشاند، حلزون چند باري مسیرش را به اجبار حرکات انگشت او تغییر داد، بعد خسته شد و رفت داخل لاکش و دیگر بیرون نیامد تا پسرك با یک دنیا بیهودگی تنها بماند..."
من برای تو می نویسم برای تو که تنهایی هایم پر از یاد توست ...